صدا کن مرا...

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را
دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و
افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست
به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و
اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً
چه چیزی می خواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر
می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط
بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال
پذیرفت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :
جمعه 17 شهریور 1391
1 - اگر خداوند عهده دار روزى تو است ،پس چرا غم روزى خود مى خورى ؟
2 - اگر روزى هر كس معین است ،پس چرا اینقدر حرص مى زنى ؟
3 - اگر حساب حق است ،براى چه این همه مال مى اندوزى ؟
4 - اگر پاداش خدا حق است ، چرا تا این اندازه بخل مى ورزى ؟
5 - اگر كیفر از آتش دوزخ است ، چرا این همه مرتكب گناه مى شوى ؟
6 - اگر مرگ حق است ، چرا اینقدر مغرور و مست هستى ؟
7 - اگر همه چیز در محضر خدا است ، براى چه مكر و حیله مى كنى ؟
8 - اگر گذشتن بر پل صراط حق است ، پس به چه چیز مى بالى و چرا به خود مغرورگشته اى ؟
9 - اگر همه چیز به قضا و قدر الهى است ، پس چرا اینقدر اندوهگین مى باشى؟
10 - اگر دنیا فانى است، پس دلبستگى به آن براى چیست؟
(امام صادق علیه السلام)




نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ★عمومی★، 
برچسب ها :
سه شنبه 7 شهریور 1391

خواجه عبدالله انصاری فرمود
بدان که، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است
اما نان دادن، کار مردان است





نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ★عمومی★، 
برچسب ها :
چهارشنبه 1 شهریور 1391


زن جوان انباری را گشت و صدا زد: "ایوب... ایوب... بازی تمومه مامان. این قدر منو
حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون
می‌شم‌ها...!" صدایی به گوش نرسید... زن جوان از زیرزمین بیرون آمد، توی باغچه را
نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های
گوشه‌ حیاط...



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :
پنجشنبه 11 اسفند 1390
 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت

مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد

متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی

میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند.

اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ★عمومی★، 
برچسب ها :

یک فروشنده کوکاکولا که برای فروش به عربستان سعودی رفته بود، دست از پا درازتر برگشت و کاملاً ناامید شده بود. یکی از دوستانش از اون پرسید: چرا در عربستان موفق نبودی؟ فروشنده جواب داد: وقتی رفتم خیلی مطمئن بودم که می تونم فروش خوبی داشته باشم، اما یک مشکل داشتم، و اون این بود که نمی دونستم چه طور عربی صحبت کنم به همین دلیل به خودم گفتم که این پیام رو از طریق سه تا پوستر انتقال بدهم:



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ◆◆طنز و سرگرمی◆◆، 
برچسب ها :

 

یه بابایی خواست بره مسافرت،
یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.

شب شد و دختر دید



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :

پاسخ دکتر حسابی به یکی از شاگردانش 

روزی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید، من که نمی خواهم موشک هوا کنم، می خواهم در روستایمان معلم شوم.
و از دکتر حسابی چنین پاسخی شنید: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا نخواهد موشک هوا کند!

 





نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ☀علمی☀، ★عمومی★، 
برچسب ها : پاسخ دکتر حسابی به یکی از شاگردانش،

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟"سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد .

آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها : پالایش سه گانه سقراط،

١) نتایج اكثر تحقیقات نشان می‌دهد كه حافظه، قابل پرورش است و می‌توان با آموزش‌های درست آن راپرورش داد و تقویت نمود.

٢) مانند عضله‌ای كه می‌توان با تمرین دادن تقویت كرد، حافظه را نیز می‌توان تقویت كرد.

٣) تقویت حافظه نه تنها به آموختن روش‌های تازه بستگی دارد، بلکه به انگیزه قوی نیز نیازمند است.

٤) نیاز و همچنین تشخیص دقیق هدف و گام گذاشتن در آن را، می‌توان عامل مهمی در شناسایی نكات كلیدی مطالب به شمار آورد.

٥) هر قدر مطلبی با مطالب دیگر در ذهن ارتباط داشته باشد حافظه ما آن را بهتر ضبط می‌كند.

٦) بر اساس منحنی ابینگ هاس بعد از گذشت ٢٤ ساعت تقریباً ٧٠ درصد مطالب را از یاد می‌بریم، بخاطر داشته باشید حتماَ ٢٤ ساعت اول پس از مطالعه هر موضوعی، حداقل چند دقیقه آن را تكرار كنید.

٧) حالت آمادگی برای یادگیری یكی از راه‌های تقویت حافظه است. (قانون ثرندایك)



ادامه مطلب


نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، ☀علمی☀، 
برچسب ها : اصول پرورش حافظه (روشهای مطالعه کردن)،
یکشنبه 4 دی 1390

یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌كرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

كنجكاویشان بیش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصول‌های مرا خراب نكند!»

همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

گاهی اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كیفیت و سطح آنها، كاری كنیم كه از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم.





نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :





پیوندهای روزانه
ساعت
سخنان ماندگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic