تبلیغات
صدا کن مرا... - قایم باشک(داستان کوتاه)
 
صدا کن مرا...
چهارشنبه 1 شهریور 1391


زن جوان انباری را گشت و صدا زد: "ایوب... ایوب... بازی تمومه مامان. این قدر منو
حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون
می‌شم‌ها...!" صدایی به گوش نرسید... زن جوان از زیرزمین بیرون آمد، توی باغچه را
نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های
گوشه‌ حیاط...

به سمت آنها رفت، خم ‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت
بشکه‌ها بود! توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه
می‌کرد... زن گفت: "خدا بگم چی کارت نکنه ایوب! دوباره هول به دلم انداختی. فکر
کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟" ایوب از خنده ریسه می‌رود.
زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد...

پیرزن انباری را می‌گردد و صدا می‌زند: "ایوب... ایوب... ایوب... کجایی مادر؟! بسه
دیگه. خودتو نشون‌ بده!" هن هن کنان در حالی که از پادرد می‌نالد از پله‌های
زیرزمین پایین می‌رود و پشت جعبه‌ها را نگاه می‌کند. پشت قالی پوسیده‌ لوله‌شده را،
توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می‌زند: "ایوب... بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر
جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می‌کنم رفتی تو کوچه گم‌شدی. اون وقت با
این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می‌شم‌ها!" صدایی به گوش نمی‌رسد... پیرزن از
زیرزمین بیرون می‌آید. باغچه را نگاهی می‌اندازد. پشت بوته‌ها را می‌گردد. نگاهی به
ایوان می‌کند. نگاهی به بشکه‌های گوشه حیاط. به سمت آنها می‌رود. خم‌می‌شود و پشت
بشکه‌ها را نگاهی می‌اندازد... سرباز جوانی پشت بشکه‌هاست! توی خودش چمباتمه زده و
با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می‌کند. پیرزن می‌گوید: "خدا بگم چی کارت نکنه
ایوب! هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا
نکن؟!" ایوب می‌خندد. پیرزن دست دراز می‌کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه‌ها بیرون
بیاورد...

پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می‌اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی
دیوار به چشم می‌خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می‌زند... زیر عکس
با حروفی درشت نوشته شده است: "شهید مفقود: ایوب یاوری"
امروز، چهارمین باری‌ است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه‌ها را به دنبال ایوب
گشته‌است.





نوع مطلب : ❤داستان های آموزنده❤، 
برچسب ها :

Why do they call it the Achilles heel?
شنبه 11 شهریور 1396 05:50 ب.ظ
Just want to say your article is as astounding.
The clearness in your post is just excellent and i can assume you are an expert on this
subject. Fine with your permission allow me to grab your feed
to keep up to date with forthcoming post. Thanks a million and please carry on the enjoyable work.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:55 ب.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up and let you know a
few of the pictures aren't loading correctly. I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different web browsers and both show the same outcome.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:47 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of
precious know-how on the topic of unexpected feelings.
manicure
پنجشنبه 10 فروردین 1396 06:28 ق.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also pay a quick
visit this web site on regular basis to take updated from most recent news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






پیوندهای روزانه
ساعت
سخنان ماندگار
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه